قپانی
چشمهایم را که گشودم متوجه شدم که هنوز درسلول انفرادی هستم. تمامی بدنم بشدت درد می کرد و قدرت تکان خوردن و نشستن نداشتم. هوای گرم و مرطوب و قطرات عرقی که از کمرم سرازیر و وارد زخمهایی میشد که بر اثر شلاقهای روز قبل بوجود آمده بود، امانم را بریده بود. از بازجویانم خبری نبود. سرو صدایی هم از راهرو شنیده نمی شد. شاید به خودشان فرصتی برای نفس کشیدن داده بودند. ولی نه آن پدر سوخته ها که چیزی بنام خستگی نمی شناختند. حساب زمان و مکان از دستم در رفته بود. چند روز است اینها مرا میزنند؟ یادم نمی آید. برای چه دستگیر شده ام؟ چیزی یادم نمی آید! خدای من شاید حافظه ام هم از کار افتاده است. ولی نه صبر کن ببینم. چیزی هایی را بخاطر می آورم. شلوغی است. ازدحام جمعیت است و انفجار رنگ سبز. مرا در یک راهپیمایی اعتراض آمیز دستگیر کرده بودند. اعتراض همیشه جرمی بوده است نابخشودنی. اعتراض همیشه تغییر را با خود به دنبال دارد و تغییر چیزی نیست تا خوش آیند حاکمان لجوج و دین مدار باشد.
درب آهنین سلولم با صدایی ناگهانی و بلند باز شده، بازجویانم وارد شدند. خدای من باز هم همان ها هستند. چه می خواهند از جانم؟ سه نفر بودند و آن مردک شکم گنده ریشو رئیس شان بود. گوشه ایی می ایستاد و کتک زدن های دو همراهش را تماشما می کرد. هیچ نمی گفت. چنان قیافه معصومانه ایی به خودش می گرفت که نا خود آگاه از دست آن دو نفر دیگر دوست داشتی به او پناه ببری، غافل از اینکه او خود بیرحم تر و جلاد تر از همکارانش بود. بعد از اینکه مدتی مرا ورانداز کردند یکی از آن دو نفر بسمت من آمده، یقه لباسم را گرفته و مرا کشان کشان از درب سلول بیرون آورده و بسمت اتاق باز جویی برد. سیلی ، مشت ، لگد ، شلاق . از من می خواستند تا اعتراف کنم. با من که حرف میزدند چنان صورتشان را نزدیک میاوردند که بوی گند دهانشان را میتوانستم بشنوم.
- حاجی این یکی مثل گاو میش می مونه. خیلی داره مقاومت میکنه. چکار کنیم باهاش؟ فکر میکنی قپانی جواب بده؟
با شنیدن قپانی تنم به لرزه افتاد. شنیده بودم که خیلی ها زیر این نوع شکنجه کمر خم کرده و به زانو در آمده بودند. بازجو با گفتن این حرفها منتظر جواب رئیسش نشد. دستبند را آورده و مرا با یک لگد بر روی زمین پرت کردهُ دست چپم را به پشت کمرم پیچاند و دست راستم را هم از بالای شانه ام به پشت آورده و در همین حالت هر دو دستم را با یک دستبند بیکدیگر بست. شروع به سفت کردن که کرد احساس کردم بند بند وجودم دارد از هم گسسته میشود. نفس در سینه ام حبس شده بود و حتی قدرت فریاد زدن هم از من گرفته شده بود. با همین حالت مرا کشان کشان به سلولم انداختند و رفتند. شاید رفته بودند تا با خوردن چایی خستگی را از تن پلید شان بیرون کرده و در همین حال منتظر واکنش من باشند.
درد شدید بود و غیر قابل تصور. شدید تر از آنچه که حدسش را می زدم. احساس می کردم تمامی استخوان های دستها و سینه ام شکسته و در گوشت تنم فرو رفته است. کوچکترین حرکتی از طرف من شدت درد را دو چندان می کرد. بزحمت نفس می کشیدم و با چشمانی از حدقه در آمده به دیوار خیره شده و در همین حال از هوش رفتم. چشم که باز کردم متوجه نشدم که چه مدتی را در این وضعیت گذرانده بودم. از شدت درد کاسته شده بود. آیا فلج شده بودم؟ جز پلک زدن و گرداندن چشمانم در حدقه کار دیگری نمی توانستم انجام بدهم. در حالت نیمه بیهوشی احساس کردم که نسیم خنکی به صورتم خورد. بوی عطر بهار نارنج را می شنیدم و فریاد های کو دکانی که بنظر می رسید در حال بازی هستند می آمد...
***
سرم را که بلند کردم مادر بزرگم را دیدم که دست مرا گرفته و به جایی می برد. آه خدای من یعنی خواب نمی بینم؟ یعنی دیگر در بند نیستم؟ ولی نه مثل اینکه یک بار دیگر به دنیای کودکی برده شده بودم و یا شاید به یکی از زند گی هایی که قبل از این داشته ام بر گشته بودم. فرق بین خواب و بیداری را خوب می دانستم. ولی آن چیزی را که می دیدم و با تمامی وجود حس می کردم ربطی به خواب نداشت. واقعیتی بود که داشت اتفاق می افتاد. مادر بزرگ دست مرا می کشید و این یعنی اینکه مرا به جایی می برد که دوست نداشتم. بر گشتم و به پشت سرم جایی که صدای بازی بچه ها می آمد نگاهی انداختم. دلم می خواست الان آنجا بودم و با بچه های هم سن و سال خودم بازی می کردم.
مادر بزرگ مرا به مسجد ی برد که حیاط نسبتا بزرگی داشت. با یک حوض دایره ای در وسط که اغلب از آن برای شستن ظروف چای و دست نماز گرفتن استفاده می کردند. آنروز مردم بعلت هوای خوب و آفتابی تصمیم گرفته بودند تا مراسم روضه خوانی را در حیاط مسجد برگزار کنند. زمانی که ملا بالای منبر می رفت تا روضه را آغاز کند من نیز فرصتی پیدا کرده، دستم را از دستان مادر بزرگ بیرون کشیده و برای آب بازی به کنار حوض مسجد رفتم. در همین حال چشمم به توپ پلاستیکی کوچکی افتاد که در گوشه دیواره حوض جا خوش کرده بود. ذوق زده بطرف توپ رفتم. ابتدا آرام آرام شروع به بازی با توپ کردم. ملا دیگر به قسمت پایانی روضه اش رسیده بود. جایی که می باید دست راستش را کنار شقیقه اش می گذاشت و مابقی روضه را با حالت گریه و زاری می خواند و تمام می کرد. ناگهان صدای شیون و زاری از بین شنوندگان برخاست و ترس و اظطرابی عجیب در وجودم برانگیخت. در حالی که هول کرده بودم ناگهانی و بدون اراده شوتی محکم به سمت توپ زدم. پایم به توپ نخورد ولی کفشم از پا در آمده، چرخ زنان به هوا پرتاب شده، و مستقیم در میان حوض آب فرود آمد. از این حرکت من ملا به خنده افتاد و جایی که می بایست اشک بریزد، قاه قاه خندید. روضه شکست و من بخت برگشته از پشت سر چنان پس گردنی خوردم که با صورت به روی زمین پرت شدم...
***
بزحمت چشمهایم را گشودم. از قپانی خبری نبود. دست هایم را باز کرده بودند. خون از دماغ و دهنم سرازیر شده بود و جلادانی که بالای سرم ایستاده بودند. باز شدن دستهایم باعث شده بود که یک بار دیگر حالت عادی به سراغم بیاید و همین امر علت برگشتن من بود به زمان حال. باز هم سوال و جواب، باز هم مشت و لگد. خدای من مگر میشود یک انسان تا این اندازه بی رحم شود؟ نفرت و خشونت بخشی از وجودشان شده بود. به قصد کشت می زدند و از هیچ گونه توهینی هم شرم نمی کردند. چشمهایم دیگر نمی دید. ولی می شنیدم که به نفس نفس افتاده اند. باز هم دستبند و باز هم قپانی. به داخل سلول پرتم کردند و رفتند. یعنی ممکن بود از من ناامید شده باشند؟ ولی نه چون در اینصورت دیگر قپانی لزومی نداشت. یکبار دیگر درد بسراغم آمد. اینبار احساس کردم که درد شدت بار اول را ندارد . شاید بدنم داشت به این نوع از شکنجه عادت می کرد. مدت زمان بیشتری طول کشید تا از هوش رفتم...
***
هوای داغ و سوزانی بود و من بر روی دیوار کوتاه و گاهگلی باغ خرمایمان نشسته بودم تا کشیک بدهم. مدارس تعطیل بود و من با اشتیاق به کتابی که سال آینده باید می خواندم خیره شده بودم. آیا این هم یکی دیگر از زندگی های پیشینی بود که داشته ام؟ نمی دانم.
فصل برداشت خرما که می شد پدرم گاهی اوقات مرا آنجا می گماشت تا مانع ورود ساداتی بشوم که زنبیل بدست بی اجازه وارد باغ می شدند و خمس محصول را طلبکارانه می خواستند. اینکارشان پدرم را تا حد جنون خشمگین می کرد و از اینکه می بایست پنج یک محصول را که با رنج و زحمت بدست آورده، مفت و مجانی به آنها می داد بر افروخته می شد و به زمین و زمان فحش میداد. علی الخصوص زمانی که آخوندها هم به طرف داری از آنها بر می خواستند و می گفتند که سید اگر یک خشت خانه اش از طلا و دیگری از نقره باشد باز هم خمس دادن به او واجب است. چنان غرق در مطالب و عکسهای کتاب شده بودم که متوجه نزدیک شدن پدرم نشدم .
-آهای پسره سر به هوا به تو گفتم چشمت را به کوچه بدوزی یا سرت را داخل کتابت بکنی؟
هول شده و نمی دانستم چه جوابی به پدرم بدهم. با خودم گفتم شاید با عنوان کردن مطلبی که می خواندم بتوانم از عصبانیتش کم کنم.
ـ ببین پدر جان این عکسها را ببین. دانشمندان می گویند که انسان از نسل میمون بوده. در همین حال سر بلند کرده تا تاثیر این حرفها را در چهره پدرم ببینم. پدر که هنوز عصبانی بنظر می رسید کتاب را از من قاپیده و به عکسها خیره شد.
- پدر سگ! یعنی می گویی بابای من میمون بوده؟
متوجه نشدم اول کتاب را پرت کرد و بعد سیلی محکمی به گوشم نواخت و یا اینکه نه اول سیلی بود و بعد پرت کردن کتاب. درد سیلی چنان شدید بود که به زمین افتاده، از هوش رفتم...
***
این وضع، یعنی بازگشت به گذشته و زندگی های پیشین هنگامی به سراغ من می آمد که از شدت درد بیهوش می شدم. هر قدر که درد شدید تر می شد این حالت در من راحت تر و با وضوح بیشتری بوجود می آمد. شکنجه گرانم نمی دانستند که با تحمیل درد بیشتر به من چه نعمتی را نصیبم می کردند. چیزی که در حالت عادی یا برای کسی اتفاق نمی افتاد و یا بصورت لحضاتی زود گذر و نامفهوم جلوه گر میشد. نمی دانم برای شما تا کنون اتفاق افتاده یا نه؟ مثلا زمانی که برای اولین بار به مکانی می روید که صد در صد مطمئنید قبلا آنجا نیا مده اید ولی حسی به شما می گوید که این مکان برای شما آشناست. کی و چگونه اش برایتان نامفهوم باقی می ماند و هر چه به ذهن خود فشار می آورید چیزی به یادتان نمی آید. در آن لحظاتی که از هوش می رفتم، آنچه که بیش از هر چیز دیگری برای من تغییر کرده و به شکل دیگری محسوس میشد، درک من از واقعیت زمان بود. زمان واقعا از نظر من مفهومش را از دست میداد و به شکل دیگری سوای این حسی که ما هم اکنون از آن داریم در می آمد. مثل این بود که دریچه دنیایی دیگر و کاملا ناشناخته برویم گشوده میشد. دنیایی که در آن قادر بودم گذشته، حال و آینده را یکجا و با هم ببینم. این حس در من آنقدر عجیب و باور نکردنی میشد که قادر به توصیف آن نیستم. مثل این است که به یک ماهی که در اعماق اقیانوس ها زندگی می کند واقعیت کهکشانها را بفهمانند.
بنظر می رسید که بازجویانم عصبی و مستاصل شده اند. شروع کردند به پچ پچ با یکدیگر و در آخر سر ریسشان چیزی به آندو گفته، از اتاق بیرون رفت. در حالی که یکی از آندو نفر باقیمانده در اتاق داشت دو باره مرا قپانی می کرد، نفر سوم هم پشت سر رییسش از اتاق بیرون رفت. درد یکبار دیگر بسراغم آمد. شخصی که مرا برای چندمین بار قپانی می کرد، چنان حرصش گرفته بود که دستبند را تا آنجا که میتوانست سفت کرد. درد داشت شدید تر میشد که احساس کردم آنها که بیرون رفته بودند به اتاق باز گشتند. در دست یکی از آنها طنابی بود که یک سرش به قلابی وصل شده بود و سر دیگرش را به سقف اتاق و در جایی که ظاهرا برای همین کار تعبیه کرده بودند گره زد. کارش که تمام شد به اتفاق بازجوی دیگر مرا از زمین بلند کرده و از دستان دستبند زده شده به قلاب آویزان کردند. به یکباره دردم چند برابر شد. چشمانم سیاهی رفت و احساس کردم که اتاق و باز جویان به دور من می چرخند. شدت درد امانم را بریده و قدر ت تکلم که هیچ، حتی نفس کشیدن را هم برایم بشدت مشکل نموده بود. این بار درد بد گونه به جانم شلاق میزد. برای چندمین بار از هوش رفتم...
***
همه جا سبز و خرم بود و من سبکبال و بی پروا، بدون اینکه نیروی جاذبه کوچکترین تاثیری بر من داشته باشد در حرکت بودم. نیروی مرموزی داشت مرا بسمت تپه ماهوری که طبیعت لباسی سبز رنگ و زیبا بر تنش کرده بود می کشید. گلهای وحشی به رنگهای مختلف، زیبایی آنجا را دو چندان کرده بودند. بالای تپه جوانی زیبا و برومند نشسته بود و به دشت های سبز و خرم مشرف بر آنجا خیره شده بود و من هر لحظه به او نزدیک و نزدیک تر می شدم. تا اینکه احساس کردم می توانم از دریچه چشمان او جایی که به آن خیره شده بود را ببینم. حتی می توانستم فکر او را هم بخوانم. آیا او خود من بودم؟ بنظرم رسید که او را می شناسم ولی آن حس ناشناخته ایی که از زمان به سراغم می آمد به من می گفت قرنها ست که از این موضوع گذشته است.
نامم فریدون بود و تازه عاشق شده بودم. از زمانی که پریدخت با عشقش دریچه تازه ایی از زندگی را برویم گشوده بود مدت زمان زیادی نمی گذشت. در دهکده ایی که با دیوارهای بلند محافظت می شد زندگی می کردیم. روزها برای کار و کشاورزی از دروازه دهکده بیرون زده و شب که میشد خسته و کوفته برای استراحت به خانه هایمان بر می گشتیم. آنروز ساعتها بر روی تپه نشسته و به محصول گندم امسال نگاه کردم ولی فکرم مشغول خبرهای بدی بود که به دهکده رسیده بود. می گفتند که لشکریان تازی بزودی به آنجا خواهند رسید. آنهایی که با چشمان خود هجوم تازیان را دیده بودند و توانسته بودند جان سالم از معرکه بدر ببرند، می گفتند که مثل سیل ویرانگر هستند و آبادیی را پشت سر خود سالم نمی گذارند. از سپاهیان ایران خبری نبود. سپاهی که روزگاری نه چندان دور لرزه بر اندام جهانیان می انداخت از هم گسیخته و متلاشی شده بود. شاهزادگان و موبدان هم برای کسب قدرت به جان یکدیگر افتاده بودند و هر از چند گاهی یکی را به عنوان پادشاه ایران زمین انتخاب می کردند. ایران حالت فرد محتضر و رو به موتی را به خود گرفته بود و تازیان هم که از این موضوع آگاه گشته بودند مثل کفتار بر سر این لاشه نیم مرده رسیده بودند.
آرام آرام از تپه پایین آمده و بسمت دهکده روانه شدم. امشب، همگی در میدان مرکزی دهکده جمع می شدند تا فکری برای این موضوع بکنند. من نیز می بایست تا دیر نشده خود را به آنجا می رساندم. از دروازه بزرگ که وارد دهکده می شدم هوا دیگر تاریک شده بود. مردم آتش بزرگی در میدان بر پا کرده بودند و دسته دسته بدور آن می نشستند. بچه ها بی پروا و بی خبر ازهمه چیز در کنار آتش به بازی خود مشغول بودند. هر کسی سعی می کرد تا با همسنگ خویش جمع شود. جوانان با جوانان. پیران با پیران و موبدان با موبدان. زنها و دختران جوان نیز مضطربانه به مردان خود چشم دوخته و منتظر بودند تا ببیند بالاخره آنها چه تصمیمی خواهند گرفت. در آن شب مهتابی، نسیم ملایم و خنکی می آمد و من دوست داشتم که در آن لحظات به جای آنکه آنجا باشم، دست در دستان پریدخت در میان گندم زارها قدم می زدیم.
بزودی موبد شروع به سخن گفتن کرد و از قول آنها که توانسته بودند بگریزند می گفت که تازیان به هر آبادیی که می رسند سه راه در پیش پای مردم آنجا می گذارند. تسلیم شدن و به آیین آنها گرویدن، خراج و مالیات سالیانه به آنها پرداختن و یا با آنها جنگیدن. موبد بعد از شرح ماجرا و بیان توان دفاعی دهکده از مردم خواست تا عاقلانه عمل کرده و با پذیرفتن باج و خراج هم جان خودشان را نجات بدهند و هم آیین شان را حفظ کنند. در این میان پیری از میان سالخورده گان برخاسته و با پیشنهاد موبد مخالفت کرد. او معتقد بود که با این کار نه موبدان ضرر می کنند و نه تازیان بلکه این مردم بیچاره هستند که باید حاصل دسترنج خودشان را مفت و مجانی هم به قوم تاراجگر بدهند و هم به موبدان. در این میان اما نظر مردان و جوانان دهکده چیز دیگری بود. آنها معتقد بودند که اگر با یکدیگر همدل و هم زبان باشند میتوانند از پس یک مشت تازی بیابان گرد بر آیند. سر انجام آنشب به همهمه و آشوب کشیده شد و نه آن شب و نه شبهای بعد از آن مردم نتوانستند که به توافق برسند.
روزها از پی یکدیگر می گذشت و هوا گرم و گرمتر میشد. گندمزار ها دیگر زرد و آماده درو شده بودند و ترس و هراس مردم هم بیشتر شده بود. بالاخره در یکی از همین روز ها بود که سواری شتابان به سوی دهکده آمد و خبر حمله قریب الوقوع را داده، و پیشنهاد کرد که یا هر چه زودتر از آنجا بگریزیم و جان خود را نجات بدهیم و یا آماده کشته شدن شویم. مردم همگی به دهکده پناه آورده و دروازه ها را بستند. باز هم اختلاف بر سر چگونگی برخورد با تازیان شروع شد و چند ساعت بعد دهکده به محاصره لشکریان خونریز و جلاد تازی در آمد.
بین موبدان و ریش سفیدان دهکده درگیری لفظی شدیدی در گرفته بود و از اینکه نتوانسته بودند متحدانه به راه چاره ایی مناسب برسند، خشمگین بودند و هر کسی سعی داشت دیگری را متهم کند. تا اینکه ناگهان همهمه هایی موهوم همراه با صدای سم اسبهای تازی دهکده را فرا گرفت. یک نفر دروازه اصلی دهکده را گشوده بود. یک نفر به خودش و مردمانش خیانت کرده بود. خیانت نوزاد حرامزاده ایست که از بطن تفرقه و نفاق متولد می شود.
مردم دهکده یکی پس از دیگری، گرفتار تیغ های برهنه تازیان خونخوار می شدند و مثل برگ درخت به زمین می ریختند. در این میان فکرم متوجه پریدخت شد. با عجله و زحمت زیاد خودم را به خانه رساندم. ولی آنچه را که دیدم خونم را بجوش آورد. تازی بیابان گردی در حالیکه با یک دست شمشیر ش را گرفته بود، با دست دیگرش سعی داشت تا پریدخت را کشان کشان از خانه بیرون بیاورد.
از آن لحظه به بعد را قادر نیستم تا بطور واضح بیاد بیاورم. مثل این بود که حرکت زمان برایم کند شده بود. خنجرم را از پر شال بیرون کشیده و به طرف مرد تازی دویدم. تازی که پشتش بطرف من بود زمانی متوجه من شد که من خنجرم را تا دسته در کمرش فرو کرده بودم. دست پریدخت را گرفته و قصد ترک آن محل را داشتیم که صدای سمهای اسبی را از پشت سر خود شنیدم. روی که بر گرداندم تازی دیگری را دیدم که سوار بر اسب و شمشیر بدست در حالیکه بطرف زمین خم شده بود به سمت من آمد. چهره ایی آفتاب خورده و زشت، تیزی تیغی که هر لحظه به گردنم نزدیک تر میشد و آفتاب تابانی که چشمهایم را میزد، تنها چیزهایست که بعد از آن ماجرا می توانم بیاد بیاورم.
***
درد قپانی اینبار با دفعات قبل فرق می کرد. بوی رهایی می آمد. همراه با مرگی که لحظه به لحظه به من نزدیکتر می شد. همچنان که قیافه باز جویان و صحنه اتاق باز جویی در نظرم تیره تر می گشت از آنطرف صحنه ایی دیگر در پیش چشمانم نمایان می شد. آنچه را که می دیدم واضح و واضح تر شده تا اینکه کودکی را دیدم که در آغوش مادر خود آرمیده بود. و مادر عاشقانه کودکش را می نگریست. با گذشت زمان آنچه که برایم جالب تر میشد این بود که در آن واحد هم احساس کودک تازه متولد شده را داشتم و میتوانستم از دریچه چشمان او دنیای بیرون را بنگرم و هم احساس شخص دیگری را داشتم که در گوشه ایی ایستاده و به این صحنه زیبا نگاه می کند. کودک با دست های کوچک و مشت شده اش تقلا می کرد و می خواست تا هر طور که شده راهی بسوی سینه های مادرش بگشاید. مادر شال ابریشم سبز رنگ و زیبایی را به پیشانی خود بسته و پیراهنی سفید پوشیده بود که در قسمتی از آن نقش و نگارهایی بسیار زیبا به رنگ قرمز دوخته شده بود. مادرم مهر بانانه مرا می نگریست و هنگامی که تقلا و اشتیاق مرا برای خوردن دید، سخاوتمندانه عصاره هستی بخش را به کامم هدیه کرد.
من دو باره متولد شده بودم.
پایان
عکسهایی که هیچگاه از یادها نخواهند رفت

عکس بالا که عکاس آن نامشخص است بهترین نمونه برای نشان دادن نمونه رفتار نازیها با اسیران جنگی در جنگ جهانی دوم است. در عکس، یک مرد یهودی در حالی که منتظر زنده به گور ماندن خود است گلوله ای از پشت در مغزش خالی می شود!

عکس فوق که برنده جایزه پولیتزر سال 2007 شده است توسط اودد بالیلیتی گرفته شده است. در این عکس یک زن یهودی بهترین نشانه مقاومت مقابل پلیس اسرائیل را به نمایش می گذارد!

تاریخ: 11 ژوئن 1963، در ویتنام یک راهب که بر علیه حکومت کاتولیک عصیان کرده است با سوزاندن جسم خود اعتراضش را در شلوغترین ساعت روز در وسط خیابان نشان می دهد. می سوزد چون بیش از این از دستش بر نمی آید.

عکس فوق از تأثیر برانگیزترین عکسهای دنیاست: روزگاری که در آمریکا تبعیض نژادی و طبقاتی وجود داشت و سیاهان و سرخها از یک شیر آب و سفیدپوستها از شیر آب دیگری استفاده می کردند.

پایان جنگ جهانی دوم؛ یک سرباز ارتش سرخ در حال برافراشتن پرچم شوروی بر فراز بام رایشتاگ در آلمان، تاریخ: می 1945، پایان افسانه آلمان، پایان وحشت، مرگ، نابودی.

عکس فوق هم مربوط به ناآرامی های کوزوو است، یک کودک کوزوویایی در حالی که تسلیم به نزدیکانش در آلبانی می شود، به چهره کودک نگاه کنید.

عکس بالا نمایی از یک بازداشتی عراقی را نشان می دهد. در حالی که کیسه ای سیاه به سر پدر کشیده شده است، شاید تنها تسلی پدر نیز حضور فرزندش در آغوش باشد. عکاس: جان مارک بوجو، برنده بهترین عکس خبری سال 2003

عکس فوق هم به عنوان سمبلی از کشتار اسرائیل شناخته شده است و برای ما عکس نام آشنایی ست. جمال الدوری در حالی که زیر رگبار گلوله های اسرائیلی ها باقی مانده است سعید دارد فرزندش را از گلوله خوردن محافظت کند. در حالی که التماس می کند شلیک نکنند. محمد الدوری لحظاتی بعد در آغوش پدر بر اثر گلوله اسرائیلی ها شهید می شود!

عکس بالا: میدان "تیان آن من" پکن، یک مرد چینی که به نظام کمونیست حاکم اعتراض می کند یک تنه و با شجاعت در برابر تانکهای چینی می ایستد و آنها را مجبور به توقف می کند، حتی اگر برای لحظه ای کوتاه باشد!

عکس بالا نیز از عکسهای فراموش نشدنی تاریخ خواهد بود. زمان: 11 سپتامبر 2001، مکان برج تجارت جهانی در نیویورک، و مردی که از فرط ناچاری خود را از بالای بلندا به پائین پرت می کند...

عکسی که در بالا مشاهده می کنید ... عکسی که هیچگاه از خاطر انسانیت محو نخواهد شد. سال سال 1994 است، یک کودک سودانی در حال جان دادن بر اثر گرسنگی است و لاشخوری که در پشت انتظار مرگ یک کودک را می کشد...عکاس این عکس چند سال پیش در اثر افسردگی خودکشی کرد.
برگرفته از وبسایت ایرانیان انگلستان
پرسش از تاریخ (1)
بعنوان اولین سوال می خواهم از تاریخ بپرسم که:
انسان کی و چگونه، زیستن را بر روی این کره خاکی شروع کرد؟
شما هم اگر جوابی دارید بفرمایید.
«««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««««
راستش را بخواهید پاسخ تاریخ به این حقیر دیوانه قطعی نبود. به کلماتی مثل نمی دانم و یا مطمئن نیستم اشاره می کرد. من هی اصرار می کردم و او هم شانه خالی می کرد و در آخر سر به مستندات علمی اشاره کرد و گفت: طبق شواهد و بقایایی که از انسانهای اولیه بدست آمده، دانشمندان رد پای انسان را تا صد ها هزار سال پیش بر روی کره خاکی پیدا کرده اند.
هنوز حرفهای تاریخ بطور کامل به پایان نرسیده بود که دین پا پیش گذاشته و خودش را وارد معرکه کرد. زیاد حرف میزد و کم به مستندات و دلیل اشاره می کرد. مثلا می گفت:
- خداوند در ابتدا حضرت آدم را در جهانی دیگر خلق کرد و بعدش هم حوا را خلق کرد تا آدم تنها نباشد.
پرسیدم کی این اتفاق افتاد؟ جواب داد نمی دانم. شاید پنج و یا شش و یا هفت هزار سال پیش. شاید هم بیشتر. ولی مطمئنا از ده دوازده هزار سال نمی تواند بیشتر باشد. پرسیدم خوب بعدش چه اتفاقی افتاد؟ گفت:
- بعدش همان است که میدانی. شیطان و اطاعت نکردن. آدم و سرپیچی از امر خداوند و قهر و غضب باری تعالی و تبعید آدم و حوا به مترو که ایی که زمینش می خوانند.
از دین پرسیدم بین آنچه که تو می گویی و آنچه که علم می گوید حداقل چند صد هزار سال فاصله است. این خلاء را چگونه پر می کنی؟ و او رفته است تا برای من جوابی قانع کننده و با دلیل و برهان بیاورد و من هنوز که هنوز است منتظرم.
قبیله بیمار
خسته ام، خسته از زمانه. خسته از تاریخ و تمامی دروغ هایش. خسته از جهل و حماقت و نادانی. از فکر کردن بیش از اندازه و از نتیجه گیری هایی که مخم را به جوش می آورد.
با خودم می گویم که مگر میشود یک قوم و یا یک ملت و نه بهتر است بگویم یک جمعیت یک میلیاردی هم اشتباه کنند؟ ممکن است من اشتباه کنم و یا تو ولی یک جمعیت هرگز. ولی باز می بینم که باز هم این منم و همان یک میلیارد نفرکه اشتباه می کنیم. یک میلیارد(حد اقل) مسلمان به خدای نادیدنی احد و واحد معتقدند و در مقابل یک میلیارد ( باز هم حداقل) بت پرست بودایی هندی و چینی داریم. هر دو طرف یکدیگر را قبول ندارند و چون می دانیم که جمع نقیضین هم محال است پس یک گروه باید راست باشد و دیگری باطل. صرفنظر از اینکه کدام حق است و کدام باطل نتیجه این میشود که :
آری یک میلیارد نفر هم میتوانند راه اشتباه بروند.
رسیدن به این نتیجه است که مغز مرا بجوش می آورد.
به این حدیث توجه کنید:
«روزی امیرالمومنین (ع) در کوفه بر فراز منبر مشغول خطبه بود که ناگهان اژدهایی در حالی که به شدت به طرف مردم می دوید و آنها از او می گریختند پدیدار شد. حضرت فرمود: «راه را برای او باز کنید. » اژدها جلو آمد و از منبر بالا رفت و پاهای حضرت (ع) را بوسید و خود را به پاهای مبارک حضرت مالید و سه بار دمید، سپس پایین آمد و رفت و حضرت خطبه را ادامه داد. وقتی مردم توضیح خواستند ایشان فرمود: او مردی از جن بود که می گفت : فرزندش را یکی از انصار به نام جابر بن سمیع، بدون این که به او آزاری رسانده باشد با سنگ کشته است و اکنون خون فرزندش را می طلبید.» (بحارالانوار، ص ۱۷۲) قابل ذکر است، دری که اژدها از آن وارد و خارج شده بود به «باب الثعبان» (درب اژدها) مشهور شد.
با خواندن این حدیث به یاد روانشاد نادر ابراهیمی افتادم و این شعر زیبایش:
به دستم زنجیر،
به پایم زنجیر،
گرداگرد قبیله بیمارم هزار هزار زنجیر،
خداوندا! مگر میشود اینهمه درد؟ اینهمه زنجیر؟
...............................................................................................................
شرمنده خوانندگان این وبلاگم. تا کنون بسیار قول داده و بد قولی کرده ام. دو سه داستان ناتمام دارم که نمی دانم کی حوصله اش را پیدا می کنم تا تمامشان کنم.
قصد دارم(از بس بد قولی کرده ام قول نمی دهم)که یک سری پست های کوتاه با عنوانپرسش از تاریخ بنویسم. امیدوارم که مورد توجه شما عزیزان قرار بگیرد.
خلایق آنچه لایق
دلتنگت بودم لعنتی. آخر مدتی بود که دیگر به خوابم نمی آمدی.
به تو گفتم که روزگار را می بینی؟ مردم از شدت فقر به سر و روی یکدیگر می زنند و به زمین و زمان فحش می دهند. دیگر نه خدا را بنده هستند و نه به چیزی پایبند. از کله سحر تا بوق سگ به جان کندن و حمالی برای یک لقمه نان مشغولند و بی تفاوت از آنچه که در دور و برشان می گذرد. تو خندیدی و گفتی:
ـ خلایق آنچه لایق!
گفتم: بی هنر بر صدر نشسته و هنرمند خون جگر می خورد. معیار سنجش یک انسان در این دیار شده ریش و پشم و تسبیح شاه مقصود. آزادگان به بند کشیده میشوند و کسانی که در بند هوی و هوس خویش می باشند آزادند. استادان فراری شده اند و روزنامه نگاران آزاده یا در بندند و یا آواره غربت و یا در وطن نان جوینشان آغشته به خون است. تو خندیدی و گفتی:
ــ خلایق آنچه لایق!
گفتم: میدانم تمامی این حرفهایی را که میزنم تکراریست ولی آخر تو هم لامصب چیزی بگو، حرفی بزن. مگر همین تو نبودی که می گفتی دیو چو بیرون رود فرشته در آید؟ کو، کجاست؟ از کی تا به حال رسم بوده که فرشته ها در خیابان جلوی دختران و پسران نو جوان را بگیرند و به اسم امر به معروف و نهی از منکر تحقیرشان کنند؟ کی دیده شده که فرشته ایی مشتش را در هوا گره کرده و بگوید من چنین می کنم. من توی دهن فلان میزنم. من خودم فلان می کنم. کو پس؟ لعنتی به من بگو این فرشته کجا را آباد کرد و رفت؟ تو مگر زبان نداری؟ لالی؟ چرا جوابم را نمی دهی؟ و تو باز هم نیشت را باز کردی و گفتی:
ــ خلایق آنچه لایق!
گفتم: آخر تا به کی؟ تا به کی باید تاوان یک اشتباه را داد؟ تا به کی باید تحقیر شد؟ تا به کی باید دید و دم نزد. یک تکانی، حرکتی، جنب و جوششی، حرفی و یا حدیثی. باید حتما همگی به خاک سیاه بنشینند و کشور تکه تکه شده و هر تکه ایی را شغالی صاحب شود تا این مزدوران خود فروخته متوجه شوند که اشتباه کرده اند؟
و تو بلند شده و در حالی که نشیمنگاهت را با دستانت می تکاندی و آماده رفتن می شدی، نگاهی عاقل اندر سفیه به من کردی و گفتی:
ــ خلایق آنچه لایق!
نامه ايی به خداوند متعال
سلام خدا جون!
خوبی؟ سر حالی؟ به قول ما بندگانت، دماغت چاقه؟ اگر از حال این بنده ضعیف جویا باشی به لطف شما سلامتی برقرار است و ملالی نیست بغیر دوری از روی شما که آنهم امیدوارم به این زودی ها میسر نشود!!! دروغ چرا تا قبر آآآ. حالا بعد از یکصدو بیست سال یک چیزی ولی راستش را بخواهی الان نه! اصلا نمیشه، حرفش را هم نزن که کلاهمان توی هم می رود.
چطوری ناقلا!؟ خوب نشستی اون بالا و خودت را هم نشون نمی دی. ما بندگانت را هم انداخته ایی به جون یکدیگر و داری از اون بالا به همه ما کر و کر می خندی. آخه این هم رسمشه؟ بی معرفت! پیش همه چو انداخته ایی که من همه جا هستم! پس کوشی؟ چرا پیدات نیست؟ قایم باشک بازی می کنی؟ هیچ میدونی الان که داشتم می آمدم خانه یکی از دوستام رو دیدم. ازم پرسید کجا داری میری؟ گفتم دارم میرم یقه خدا رو بگیرم! همچین چپ چپ نگاهم کرد مثل اینکه فکر می کرد من دیوانه شده ام.
خدا جون ببخشید که یک خورده خودمانی دارم باهات درد دل میکنم. آخه خودت گفته ایی که من دوست بندگانم هستم. مگه اینطور نیست؟ بعد ظهری اومدم خیر سرم یکی دو کیلو میوه بخرم دست خالی نرم خونه دیدم اووه قیمت ها دو برابر شده! اومدم یقه فروشنده را بگیرم گفت به من چه؟ برو اگه میتونی یقه بالایی ها را بگیر! تقصیر اونهاست که همه چیز گروون شده! حالا این وسط من مونده بودم حیرون که منظورش از اون بالایی ها کیا هستند؟ بالا خره به این نتیجه رسیدم که چون تو اون بالا بالا ها نشسته ایی پس کار کار خودته!!! ای ناقلا! داشتیم؟ آخه من نمی دونم تو کار و زندگی نداری؟ نشسته ایی روی عرش و زرت زرت دستور میدی؟
اون قدیم قدیما خوب هی پشت سر هم پیغمبر آپ تو دیت می کردی! مثل این بچه مچه ها هست که تازه وبلاگ زده اند و هی زرتی آپ می کنند. کم که آوردی خودت را کشیدی کنار و ما بندگانت را انداختی به جون یکدیگر. مسیحی بزنه تو سر مسلمون، مسلمون بزنه تو سر گبر، گبر چه میدونم بزنه تو سر خودش! انگار نه انگار که تو خالق متعالی و در قبال بندگانت مسئولیت داری. حالا هم که خودت را کشیدی کنار و اصلا عین خیالت نیست که روزانه ده ها نفر در عراق و افغانستان و ایران و ... نفله می شوند. آخه یعنی که چی این رفتار ها؟ می خواهی بگی تقصیر من نیست؟ می خواهی گناه را به گردن یک مو جود ضعیف مثل بوش بیاندازی؟ بابا ول کن دیگه! بیا و دست بردار! آخه این چه وضعیه برای خودت و بندگانت درست کردی؟
از یک طرف مشروب و گوشت خوک را حرام می کنی و از طرف دیگر به کسانی که مشروب و گوشت خوک میل می فرمایند طول عمر زیاد تر عطا می فرمایی! اصلا به من بگو ببینم اگر تو اینها را برای سلامتی ما بندگانت حرام کرده ایی پس چرا این اروپایی های حرام خوار میانگین عمرشان سی چهل سال از ما بیشتره؟
به یک پیغمبرت می گویی به مردم بگوید که سنگسار حرام است و زبانش می گذاری تا این جمله را بگوید که هر کس تا کنون در عمرش گناه نکرده بیاید و اولین سنگ را به شخص خاطی پرتاب کند. به پیغمبر دیگرت می گویی که قصاص حق بندگان خداست و چشم در مقابل چشم و دست در مقابل دست و چه می دانم لنگ(پا) در مقابل لنگ!
ای قادر متعال! ای که اون بالا بالاها نشسته ایی و عین خیالت هم نیست! آخر من به چه زبانی به تو بگویم که این حقیر بنده ات ویدئو کوتاهی را از اینترنت دانلود کرد و دید و آتش به جانش زده شد. دخترک نوجوان کرد عراقیی را دید که فقط و فقط به جرم دوست داشتن سنگسار شد.آ نهم بدست برادرها و هم کیشان ایزدیش. ای تف به این کیش و مذهب. آن برادر های پدر سوخته فکر نکردند که زندگی خواهرشان متعلق به خودش است؟ آن بی شرف ها فکر نکردند که با این کار شان عشق و دوستی را سنگسار می کنند؟ آن پدر سوخته ها مگر خودشان تا کنون گناه نکرده بودند؟
یک دوستی دارم که هر موقع از دست کسی عصبانی میشود می گوید "بابا پا شو جمعش کن تو هم دیگه!" من هم اومدم همین را بگم دیدم خیلی بی ادبیه. پس بی خبالش شدم. بی خیال شدم و باز هم به لاک خودم فرو رفتم. ولی...
خدا جون خبر داری این آخری ها بعضی از بندگانت ادا و اطوار تو را در می آورند؟ می فرمایی چطوری؟ الان خدمت شما عرض می کنم. این بنده حقیر باز هم در اینترنت که به لطف کفار ساخته شده! عکسهایی را دیدم از چند جوان تهرانی که به جرم رذل و او باش بودن آفتابه به گر دنشان انداخته شده بود و از دست هم نوعان خودشان که فقط با کمی شانس در موقعیتی بهتر از آنها قرار گرفته بودند کتک نوش جان می کردند و من هم با دیده بصیرت! دیدم کسانی را که بر تخت غرور و قدرت تکیه زده بودند و متکبرانه به من و تو و ضارب و مضروب می خندیدند. ندیدی تو؟ آخه تو چطور خدایی هستی؟ نکنه دیدی و داری زیرش میزنی؟
خدا جون بیا و دست بردار! پا شو و جمعش ... نه این بی ادبیست! بیا و همه بندگانت را با همدیگر آشتی بده. بیا و مرد و مردانه بندگانت را از شر این شیطان رجیم که از خودت روندی نجات بده. آخه آدم عاقل! نه باز هم ببخشید خداوند حکیم میاد شخص گناه کار را آزاد بزاره که هر غلطی بلانسبت دلش خواست بکنه؟ بیا و مرد و مردانه این شیطان رجیم را بگیر و بنداز تو سلول انفرادی و همه را از شر وجودش رهایی بده اگر واقعا راست میگی!!!
الهی آمین
این وبلاگ متعلق به ديوانه می باشد
